لطیف چون نسیم استوار چون کوهستان
در کاخ مجلل خبر از عشق مجو که سعادت همه در کلبه درویشان است
نویسندگان

 
دیلمی می‏گوید: زهرا(س) ماجرای خود را به تفصیل بیان فرموده است. از جمله فرمود:

«... سپس قنفذ را با عمر بن خطاب و خالد بن ولید به خانه ما فرستادند تا پسرعمویم علی را برای بیعت زیانبار خود به سقیفه بنی‏ساعده بیرون برند. علی كه مشغول انجام وصیّت رسول خدا(ص)، درباره همسران او، تألیف قرآن و پرداخت هشتاد هزار درهم به سفارش آن حضرت بود، با آنان بیرون نرفت.

پس هیزم زیادی در مقابل در خانه ما جمع كردند و آتش آوردند تا خانه، و ما را به آتش كشند. من پشت در ایستادم و آنان را به خدا و پدرم قسم دادم كه دست از ما بردارند و ما را یاری كنند.

عمر، تازیانه را از دست قنفذ - غلام ابوبكر - گرفت و با آن به بازویم زد، چنان كه تازیانه همچون بازوبند به دور بازویم حلقه زد. عمر لگدی به در كوبید و آن را به طرف من فشار داد و من كه آبستن بودم، به صورت روی زمین افتادم. آتش شعله می‏كشید و صورتم را می‏گداخت. عمر چنان به صورتم سیلی زد كه گوشنواره‏ام بر زمین افتاد و درد زایمان به سراغم آمد. پس محسن را كشته بی‏گناه سقط كردم. این است امّتی كه می‏خواهد بر من نماز بخواند؟! در حالی كه خدا و رسول از آنان بیزاری جسته‏اند. من نیز از آنان برائت می‏جویم».

بحار الانوار، ج 30، ص 348 - 350، به نقل از ارشاد القلوب دیلمی.




[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]
مَن، تُو، مآ......

یآدَت هَست؟

تَمآم شُد!

حآلآ، تُو، او، شُمآ....

مَن هَم به سَلآمَت!



[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ امید شفیعی ]
اعلام برنامه هاى شبكه خردسالان قم: شنبه:آخوند صورتى یکشنبه: شیخ شجاع 2شنبه: خانواده آیت الله إرنست 3 شنبه :جوجه طلبه زشت 4 شنبه: بچه هاى مدرسه فیضیه 5 شنبه: حاج آقا گجت جمعه فیتیله حوزه تعطیله.


[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]


تمام شادی هایم را به تو می بخشم...

کم بودنش را ببخش ...

 این تمام سهم من از دنــــیــــا ســـت ....




[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]
میگویند هرچیز که بشکند رفع بلاست....


ای دل تحمل کن؛ شاید حکمتی باشد.



[ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]

 

داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست

شرمنده ایم

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . . .

یا اباصالح المهدی




[ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ امید شفیعی ]
عید همتون مبارک


[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ امید شفیعی ]
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]
 
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...



[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]
کاش اون لحظه که یکی ازم میپرسه حالت چطوره؟

و من جواب میدم خوبم....

کاش کسی باشه که محکم بغلم کنه و آروم تو گوشم بگه:

میدونم خوب نیستی.......
برگرفته از وبلاگ نیلوفر



[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ امید شفیعی ]
درسرزمین ما پادشاهی بود که برای سرگرمی خود انسان ها را وزن میکرد و آن کس که سبکتر بود را میکشت...

از بخت بدم من با یارم افتادم....

من ده روز چیزی نخوردم تا لاغر شوم و یارم زنده بماند.

روز موعود من خود را سبک یافتم غافل از اینکه یارم به پای خود وزنه بسته بود.... 

برگرفته از وبلاگ نیلوفر جان



[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ امید شفیعی ]

دست از پا خط کنی تعویض میشوی...


همین حوالی کسی شبیه تو هست....

.برگرفته از وبلاگ نیلوفر
.
.

این است پیام عشق های امروزی...



[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ امید شفیعی ]
دوباره سیب بچین حوا....

من خسته ام؛ 

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...

برگرفته از وبلاگ نیلوفر



[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]

یاد بچگی هامون بخیر؛ قهر میکردیم تا روزقیامت و لحظه ای بعد قیامت میشد...
 
برگرفته از وبلاگ نیلوفر



[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]
یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست

لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست

ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز

نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست

گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت میکنند

بهترینم این دعاها جنسشان مرغوب نیس

برگرفته از وبلاگ نیلوفر



[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ امید شفیعی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

میدانم ، که نمیدانی !


میدانم ، که نمیدانی ، کلبه هنوز هم منتظر است


میدانم ، که نمیدانی ! کلبه دیگر کلبه نیست


از کلبه پر خاطره ما ، تنها ستونی چوبی باقی مانده است


ستونی که ما در ایام کهن بر روی آن نوشتیم


" تا ابد کنار هم میمانیم "

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین