تبلیغات
اللهم عجل لولیک الفرج - بسیجی دلاور تخریب امیر اسدی
 
اللهم عجل لولیک الفرج


شهادت فرمانده بسیجی دلاور تخریب امیر اسدی
بسم الرب الشهداء والصدیقین
شهادت فرمانده بسیجی دلاور تخریب امیر اسدی
امیر ماند تا محمدی(1) بیاید و امیری دیگر باشد
بسیجی مخلصی که در تمام دوران جنگ به عنوان یک بسیجی در جبهه ها و عملیات ها حضور می یافت و پس از جنگ نیز در تفکر بسیجی می زیست، ساده و بی آلایش ، فعال و دلسوز، پر تلاش و بی ادعا .
او شهیدی زنده بود ، از قافله عقب نمانده بلکه مأموریتش را کامل و محقق می ساخت و در لحظه موعود به عاصمی(2) پیوست.

امروز گلی به گلستان باز آمد. خاک گنبد اسدی را در آغوش خواهد گرفت که روحش با امام شهیدان همراه است. امیری بسیجی که افتخاری دیگر برای حضرت روح الله (ره) است، او که پس از دوران جنگ نیز همچنان به عهد خویش با امام خویش وفادار ماند . در لحظاتی که دنیاگرایی می رفت تا دامن رزمندگان دیروز را نیز بیالاید ، امیر سر افراز ما، هیچ چیز را با خدا معا وضه نکرد. باز هم فعالانه به پاکسازی میادین مین همت گماشت. اگر کمی دقت می داشتی در برخورد با آن عزیز سفر کرده، بوی بهشت را استشمام می کردی. او هنوز بوی جبهه می داد.
شهادت پاداش گرانی است که امیر بسیجی لایق آن بود و اما افسوس که ما از او دور مانده ایم . بچه های اردوگاه شهدای تخریب عزیزی را از دست دادند که محور خاطرات زیبای آنان بود.
دوری از امیر برای فرزندان ، همسر و والدینش بسیار سخت است. محمد کوچک ما، دوری پدر را چگونه تحمل خواهد کرد؟
استان گلستان باید به این امیر بسیجی دلاور افتخار کند ، گنبد کاووس باید به پرورش چنین عزیزی مباهات کند. ایران عزیز باید به داشتن چنین فرزندانی فخر فروشد. امیر اسدی نمادی از تفکر بسیجی است، شهید اسدی را باید معرفی کنیم . اسلام به داشتن چنین پیروانی افتخار می کند.
8/2/86 عمادالدین کرمیان، یکی از بچه های اردوگاه شهدای تخریب
پی نوشت:
1. محمد فرزند کوچک شهید که بعد از جنگ بدنیا آمد و شباهت زیادی به پدش دارد.
2. شهید علیرضا عاصمی فرمانده تخریب که در عملیات خنثی سازی بمب در کرمانشاه به شهادت رسید.

عکس دوشهید تخریب اهل گنبد کاووس و شهید عاصمی




همان روز در جشن ازدواج فرزند یکی از سرداران شهید و از سرآمدان شهدای تخریب خبر را شنیدم. اول جمله ای که به زبان آوردم این بود که امیر به حق خود رسید. این بار قصر شیرین مشهد امیر شد و از پیکرش هم چیزی نماند.
سال 62 که او را در میان نیروهای گردان تخریب در جنوب دیدم از قدیمیهای تخریب و معروف به "برادر امیر" بود که احترامش می کردند. چهره آفتاب خورده، قد نسبتا کوتاه، لبخند بر لب، تواضع و افتادگی، کم حرفی و پایی که در وقت راه رفتن کمی می لنگید چیزهایی بود که در برخورد اول با او در ذهنت جا می گرفت. رفیق شدن با او هم خیلی زمان لازم نداشت.
امیر اسدی از اهالی گنبد، بچه محل کوی کارمندان. وقتی سال سوم دبیرستان بود در مهر60 وارد جبهه شد و تا آخر ماند. آنهایی که با او در همان ایام یا پس از آن از گنبد به گردان تخریب آمدند کم نبودند ولی امیر از ماندگارترین آنها در تخریب شد.
شهید اسدی پس از آموزش تخریب در اهواز وارد عرصه خنثی سازی میادین مین شد در حالی که هنوز معبرزنی و پاکسازی تشکیلات منظم و درستی نداشت. وی نخستین تجربه کاری را در میادین سوسنگرد گذراند و پس از آن وارد عملیات طریق القدس به عنوان نیروی تخریب تیپ ثارالله شد. پس از آن در فتح المبین تجربه دیگری کسب کرد و اولین جراحت ها بر جسم او با ترکشهای مین سوسکی نشست.

اصلا قصه امیر با این مین شنیدنی است. بارها در جریان شناسایی یا پاکسازی، مین سوسکی عمل کرد و یکی از نیروها شهید شد و ترکشی از آن هم بر بدن امیر نشست. اصلا امیر معروف شده بود که نیروها را با خود می برد آنها را شهید می کند و خود را مجروح! مثل رفتن او و حسن نوری در روز سیزده فروردین 63 برای شناسایی میادین چزابه که مین سوسکی عمل کرد و حسن شهید شد و امیر راهی بیمارستان شهربانی آن زمان در خیابان بهار... البته پیش از اینها یک پای خود را در پاکسازی میادین منطقه پاسگاه زید در ایام پس از عملیات رمضان از دست داده بود که گاهی در مواجهه با بچه های کوچک با خنده می گفت: صدام پایم را گاز گرفته!
شهید اسدی از ابتدای سال 61 معبرزن حرفه ای شبهای عملیات شد. پس از بهبودی جراحت عملیات فتح المبین، در عملیات بیت المقدس مسؤل پاکسازی میادنی شد و در رمضان هم که ذکر آن رفت. اما او کسی نبود که پای معیوب مانع حضور مجددش در جبهه شود. این همان حقیقت نورانی و دریای پاک دفاع مقدس بود که گوهرهای ناب درون آن شباهتی به سربازان جنگهای معمول دنیا نداشتند که جراحت جسمی بهانه بازگشت از جبهه باشد.
بارها و بارها مسؤلیت آموزش صدها نیروی اعزامی را بر عهده گرفت و از معبرزن کارکشته تبدیل به مسؤل آموزش مبرز و بعدها مسلط بر اصول انفجارات شد و در یکی دو سال آخر جنگ هم به عنصر در خوری برای عملیات برون مرزی در سایه فرماندهی سردار شهید عاصمی مبدل شد.
این حضور دائم در صحنه های آتشین جنگ، زنده ماندن او در جنگ را به معمایی تبدیل کرد. او بارها و بارها در عرصه هایی وارد شد که بچه های تخریب او را رفتنی دانستند. برادر صلواتیان همرزم و رفیق دیرین و هم شهری او در جایی گفته است که " امیر در عملیات خیبر مافوق تصور عمل کرد. آنگاه که در شب سوم که آتش دشمن و سختی کار عرصه را به حدی تنگ کرد که مقرر شد نیروها از داخل میادین مین تنها از یک معبر و به صورت متمرکز عبور کنند، شهید عاصمی برای معبرزنی خود را به همراه امیرمهدی صالحی، عباس عبادی، مهدی آزادی و تعدادی دیگر از قدیمی ها و رده اول تخریب قرارگاه داوطلب کرد

معبرزنی که آغاز شد دشمن از داخل سنگر کمینهای درون میدان و از پشت خاکریز خود با 20 تیربار و یک توپ ضد هوایی تمام میدان را در ارتفاع نیم متر از سطح زمین پوشش آتش داد و به تعبیری از اول تا آخر میدان را دائما جارو می کرد. نیروهای معبرزن هم برای در امان ماندن از آسیب سر خود را تا حد امکان در خاک فرو می کردند. پس از دقایقی خمپاره زنی شروع شد که ایجاد چاله های انفجار نعمتی برای تخریبچی ها بود تا کمی خود را درون آنها محفوظ کنند.
در عین حال حجم آتش کار را به جایی رساند که نیروها به پشت خاکریز خودی آمدند و در حالت بی تدبیری منتظر سبک شدن آتش شدند. دقایقی که گذشت یکباره امیر اسدی از چاله خود به وسط ما پرید و از فرمانده خود شهید علیرضا عاصمی اجازه ادامه کار را گرفت که علی بدون مکث سر او را به سمت خود کشاند و با بوسه ای بر او ، موافقت خود را نشان داد.
امیر هم به سرعت و در حالتی نیم رکوع کار را ادامه داد. من در زیر نور منورهایی که گاهی دشمن می زد امیر را در قالب یک قهرمان اسطوره ای و موجود افسانه ای در دل میدان می دیدم که بالاخره کار را تمام کرد و بقیه نیروها برای عریض کردن معبر وارد میدان شدند."
شهید امیر اسدی از قدیمیترین نیروهای تخریب و میدان دیده ای تمام عیار و شجاعی بود که با اینهمه بسیار دوست داشتنی، رئوف، خوش سخن، کم سخن و به تبع آن بی ادعا و گمنام بود. اما حقیقت وجودی او چیزی نبود که پنهان بماند و آنهایی که مدتها با او بودند گوشه هایی از آن را درک کرده بودند.
بی جهت نبود که شهیدعلی عاصمی او را خیلی قبول داشت و امیر هم قفل شکن کارهای گره خورده علی بود. عشق و ارادت این دو به هم نیز تفصیل زیادی لازم ندارد. همین بس که وقتی پیکر علی پودر شد و آنگونه به مهمانی ملائک رفت امیر گفت: شهادت هم اینگونه خوب است که از ما چیزی بر زمین باقی نماند.
اما مقدر نبود که امیر در جنگ به شهادت برسد و با خاتمه جنگ به گنبد برگشت. وی سال 67 با دلی پر خون و غصه و نگاهی حسرت از اردوگاه شهدای تخریب بیرون آمد. شهید اسدی از غمهایش هیچ نمی گفت، بی صدا و بی شکوه و گلایه جنگ و زندگی کرد و حتی خاطرات بی شمار خود از شهدا و صحنه های تکرار ناشدنی عملیات و معبرزنی را هم نگفت. اما ما خبرداشتیم که با دهها شهید حشر و نشر داشت.
شهید اسدی تعداد زیادی از شاگردان جنگی خود را از دست داد و در مقابل چشمان خود پیکرهای قطعه قطعه شده بسیاری از دوستانش را دید. با این همه هیچ نمی گفت. او به گنبد رفت و "آقا معلم" شد و در گوشه دنج گمنامی زندگی کرد. برخی از دوستانش می گفتند او با آنهمه زخم بر پیکر پرونده ای هم در بنیاد جانبازان دست و پا نکرد.
کاروان شهدای تخرب که ما در گیرودار زندگی روزمره و پس از بیست و چند سال یادی از آنها نمی کنیم یا دیگر حسرتی از عقب ماندگی خود بر دل نداریم دو سال است که امیر را هم با خود برده است.
امیرجان حق تو همین بود... جای گله ای نیست. اما با دل پر دردمان که گاه گاه در وقت غروب یا نیمه شب رخ می نماید چه کنیم. جنگ تمام شد فکر کردیم تو را از دست فرشته ها گرفتیم و بر زمین نگه داشتیم تا یادگاری از آن بچه های سفر کرده در جمع خود داشته باشیم اما...

امیر آقا مدتها بود که در هیئت گردان چشم انتظار آمدنت بودیم تا بیایی و خاطره بگویی و قول داده بودی که می آیی، اما تقدیر این بود که به محفل دوستان دیگری وارد شوی که آسمانی اند و آغوش خود را سالها برای تحویل گرفتنت باز کرده بودند. تو حسرت شهادت عاصمی را می خوردی که از او چیزی نماند و خدا مرگی را برای تو مقدر کرد که پیکرت از او هم تکه تکه تر شد.
سالهای پس از جنگ را معلمی کردی و سالها در غربت ماندی تا فرصتی دست داد و در یکی دو سال اخیر باز قدم در میدانهای مین گذاشتی تا تجربه و خبرگی تو در این عرصه کمک کار مردم مرزنشین باشد و زمینهای خود را بی دغدغه مرگ یا جراحت انفجار مین، زیر کشت برند و اینگونه بود که میدان مین نقطه پرواز تو شد.
امیرجان به علی عاصمی که مراد تو بود و امروز همسایه او شده ای و به همه شهدای اردوگاه تخریب، سلام رسان ما باش.

از راست نفردوم سردار شهید امیر اسدی از گنبد کاووس

نفر سوم بسیجی شهید مرتضی مهاجری از گنبد کاووس


از راست: شهید امیر اسدی - شهید جعفر هلالات و برادر بسیجی سید حمید یزدان پرست



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پایگاه اطلاع رسانی دکتر محمود احمدی نژاد