تبلیغات
اللهم عجل لولیک الفرج - فرمانده مهندسی رزمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خراسان
 
اللهم عجل لولیک الفرج
http://www.ammarha.com/wp-content/uploads/2011/11/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7.jpg
فرمانده مهندسی رزمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خراسان

بیستم آبان ماه سال 1337 ه ش در روستای آنچی کیکانلو چشم به جهان گشود. در چهارسالگی پدرش را از دست داد و در دامن پر مهر مادرش صحبت یافت. دوران ابتدایی را در همان روستا به پایان برد.
به اتفاق خانواده اش به تهران رفت. علاقه زیادی به تحصیل داشت. با وجود مشکلات زیاد از نظر مالی و مسکن، به ادامه تحصیل در دوره ی راهنمایی و دبیرستان پرداخت. با گذراندن سال آخر دبیرستان در مشهد مقدس توانست دیپلمش را از آن جا بگیرد.
زمانی که در تهران بود و صاحبخانه اجازه مصرف برق را در شب به آن ها نمی داد، او در کوچه با نور ستون های برق درس می خواند.
به مادرش احترام می گذاشت و در کارها به ایشان کمک می کرد. وقتی مادرش وضو می گرفت، او سریع سجاده ی ایشان را پهن می کرد و به مادرش می گفت: «شما باید به مسجد بروید.» دوست داشت مادرش از او راضی باشد. در ماه محرم به هیات های سینه زنی و عزاداری می رفت.
برگزار کننده جلسات قرآن بود و در دعاهای کمیل و ندبه شرکت می کرد. در ماه مبارک رمضان همسایه ها را برای سحری بیدار می نمود.
به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. می گفت: «وقتی اذان گفته می شود، یعنی خداوند ما را صدا می زند، ما باید سریع جواب دهیم.» به طوری نماز می خواند که انگار در این عالم نیست. نمازها را در مسجد و به صورت جماعت می خواند. در نیمه های شب طوری قرآن و نماز شب می خواند، که کسی متوجه نمی شد. طرز صحیح خواندن حمد و سوره را به جوانان و افراد مسن یاد می داد.
در بحران ها و مشکلات صبور بود و می گفت: «همیشه خدا را در نظر داشته باشید که او ناظره بر اعمال ماست.»
گرفتاری های دیگران را حل می کرد. اگر کمکی به دیگران می کرد، مستقیم این کار را انجام نمی داد، حتی در مورد مادرش اگر می خواست پولی به او بدهد، یا لب طاقچه و یا در کنار سفره می گذاشت. از افراد مغرور و بیزار بود و از مستمندان دلجویی می کرد.
در دوران انقلاب اعلامیه های امام را توزیع و در راهپیمایی ها شرکت می کرد. در جلسات آقای شیرازی و قمی حضور می یافت. در زمان ورود امام به ایران، با مشقات زیادی خودش را به تهران رساند و به استقبال امام رفت. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، به تبلیغ حکومت جمهوری اسلامی پرداخت و مردم را برای رای دادن به آن تشویق می کرد.
امام را بسیار دوست داشت و احترام خاصی برای ایشان قایل بود. صحبت های امام را به دقت گوش می داد. آرزو داشت امام را از نزدیک ببیند و دست و پاهای ایشان را ببوسد. می گفت: «برای سلامتی امام دعا کنید، چون اسلام بدون وجود رهبر معنا و مفهومی ندارد.»
در بسیج فعالیت داشت و سعی می کرد مشکلات دیگران را حل کند و برای جوانان کاری انجام دهد. با تشکیل بسیج عضو این نهاد شد. شب ها کشیک می داد. مدتی به «سقز» رفت و بعد به صورت افتخاری عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.
برای حفظ انقلاب به مبارزه با گروهک ها و منافقین برخاست. برای مبارزه با شورش های ضد انقلابیون در کردستان حضور یافت. مسئول تدارکات بود. دوبار توسط منافقین مورد سوء قصد قرار گرفت. حجت تیموری می گوید: «وقتی به ایشان می گفتم: مواظب خودتان باشید که منافقین شما را نکشند. می گفتند: هرچه خواست خدا باشد، چه در اینجا، چه در جبهه یا هر جایی که لیاقت داشته باشم شهید می شوم.»
با شروع جنگ تحمیلی به خاطر دفاع از قرآن، دین، مملکت و ناموس به جبهه های حق علیه باطل شتافت. در سقز مسئول تدارکات و در مشهد مسئول مهندسی ـ رزمی بود. فرماندهی مهندسی ـ رزمی سپاه خراسان را برعهده داشت. در بردن مهمات و اسلحه به مناطق جنگی بسیار فعال بود.
در جمع آوری نیرو برای جبهه بسیار تلاش می کرد. توصیه می کرد: «به جبهه بیایید، چون احتیاج به نیرو است و جبهه ها را پر کنید.»
سال 1361 و در 20 سالگی با خانم ملکه خیری پیمان ازدواج بست. مدت زندگی مشترک آن ها دو سال بود. همسر شهید می گوید: «ایشان پاسدار بود. ایشان در باره ی شغلشان با من بسیار صحبت کردند. می گفتند: بیشتر اوقات در جبهه هستم و خیلی کم به مرخصی می آیم. از نظر شما اشکالی ندارد؟ گفتم: من مخالفتی ندارم.»
ثمره ازدواج آن ها یک پسر به نام حامد (متولد 10/3/1363) و یک دختر به نام هانیه (متولد 28/10/1364) می باشد او دوست داشت فرزندانش در کارها اعتماد به نفس داشته باشند و تقوا را سر لوحه ی کار خود قرار دهند.
وقتی به جبهه می رفت به خانواده اش می گفت: «به مادرم سر بزنید، احترامش را داشته باشید و از جبهه برای ایشان چیزی نگویید.»
وقتی به مرخصی می آمد، به دیدن اقوام می رفت و از آن ها دلجویی می کرد. به دیدن خانواده های شهدا، اسرا و مجروحین نیز می رفت. در عید نوروز ابتدا دیدار خانواده های شهدا را برنامه ریزی می کرد.
اوقات بیکاری یا به حرم و یا بهشت رضا (ع) می رفت. وقتی به مزار شهدا می رفت، صلوات می فرستاد. آیه الکرسی می خواند، ولی فاتحه نمی خواند.
برای شهدا ارزش زیادی قایل بود. در تمام مجالس شهدا و تشییع جنازه ی آنان شرکت می کرد. اگر دعای توسل و یا دعای کمیل در خانه شهدا بود، حتماً به آن جا می رفت. به همسرش توصیه می کرد: « برای تشییع جنازه ی شهدا در روزهای دوشنبه و پنج شنبه بروید.»
همچنین می گفت: «به حرف امام گوش دهید، هرچه ایشان می گویند صحیح است. نمازتان را سر وقت بخوانید.»
آرزوی پیروزی اسلام و به اهتزاز در آمدن پرچم اسلام را در سراسر دنیا داشت.
او مداحی می کرد. دعای کمیل و ندبه را با صوتی زیبا می خواند.
عباس خوش سیما در 26/10/1365 در عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر به فیض شهادت رسید.
ملکه خیری ( همسر شهید ) می گوید: « در تشییع جنازه شهید، کسی از اقوام حاضر نشد که لباس مشکی بپوشد، چون او آرزوی شهادت را داشت.»
همچنین می گوید: «بعد از شهادت ایشان عده ای از مردم به ما می گفتند: ایشان به ما بسیار کمک های مالی می کردند. طوری این کار را انجام می دادند که کسی متوجه نمی شد و ایشان، هیچ چشم داشتی از این کار نداشتند.»
لیلا خوش سیما ( خواهر شهید ) می گوید: «وقتی که شهید را به معراج آوردند و ما او را دیدیم، زخم سرش بسیار کوچک بود. من گفتم: این شهید نشده است او را کتک زده اند. شب جمعه شهید به خوابم آمد و صورتش را به من نشان نمی داد. به من گفت: دیگر این حرف ها را نزنید که من در عذاب هستم. من واقعاً شهید شده ام.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385


وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
...آرزو دارم که زندگی من در جبهه ی نبرد و در راه خدا به پایان برسد و هم چون خونین کفنان صدر اسلام کفنی خونین نصیبم گردد. اگر این آرزو را در دل نمی پروراندم، هرگز با این مردم که خویی از مردانگی و بویی از انسانیت نبرده اند زندگی نمی کردم. اما افسوس می خورم که چرا تاکنون به شهادت نرسیده ام. شاید به خاطر جبران گناهان گذشته ام باشد تا انسانی کامل تر شوم و بعد به فیض شهادت برسم. مادر عزیزم، تنها امیدوارم که خداوند صبر و اجر شهید را به شما عطا فرماید. اگرچه غم از دست دادن فرزند سخت است، اما تو فرزندت را در راه باطل از دست نداده ای، چون خداوند می فرماید: کسی که در راه من شهید شود خون بهایش من هستم. پس مادرم صبور باش، چون اگر ما شهید نشویم، فرزند معصوم و شایسته ای چون انقلاب را از دست می دهید.
همسرم، ای ستاره زندگیم، همیشه درخشان باش تامن خوشحال باشم. صبر برای اسلام و خداوند بسیار عزیز است. گریه شما برای من مانند غسلی است که گناهانم شسته می شود. در نبود من به پسرم دروغ نگویید. نگو: پدرت به مسافرت رفته است و برای تو اسباب بازی می آورد. حقیقت را به او بگو، بگو پدرت برای جنگ با استعمار، استبداد و استکبار به جبهه رفته است. دستان پدرت درخرمشهر، پاهایش در بهمنشیر، قلب او در هویزه و جسمش در کردستان بود. به پسرم به جای ترانه، الله اکبر یاد بده. اسلحه ام را به او بده تا با آن بازی کند. بگو: پدرت زنده است. چون شهیدان زنده هستند و از پروردگار می خواهم مرا عفو و از گناهانم چشم پوشی کند. عباس خوش سیما



خاطرات

حجت تیموری :
«در دوره دبستان ما با ایشان همکلاس بودیم. در سال دوم ابتدایی که سیل تمام خانه های روستا را خراب کرد، ایشان در ساختن خانه ها و مسجد بسیار کمک می کردند.»

لیلا خوش سیما ,خواهر شهید:
«اشکالات نمازم را به من می گفت تا نمازم را صحیح بخوانم.» به شرکت در نماز جمعه مقید بود.
نسبت به حجاب حساس بود. اگر دختر بچه ای را در خیابان بدون روسری می دید، به او شکلات می داد و می گفت: «روسری سرت کن.» حتی خانم های فامیل که بدون جوراب به خیابان می آمدند، چند جفت جوراب خریده بود که بدون جوراب بیرون نروند.
لیلا خوش سیما ( خواهر شهید ) می گوید: «دخترم سه ساله بود. ایشان به من می گفتند: چادر و روسری سر دخترت کن تا عادت کند. حجاب را به او یاد بده.»

«همسرم که مغازه میوه فروشی داشت، بعضی وقت ها من در آن جا کار می کردم. برادرم به من گفت: تو نباید به مغازه بیایی و با مرد نامحرم صحبت کنی. من وجدانم ناراحت است.»

حجت تیموری :
«من نگهبان موتورخانه یکی از ساختمان های آستان قدس بودم. شهید کاوه مجروح شده بود. ایشان به همراه یکی از دوستانش ( آقای محسن رضایی ) برای دیدن شهید کاوه به محل خدمت من آمدند. خوش سیما به من گفت: تو خجالت نمی کشی که در این جا نگهبانی می دهی در حالی که در جبهه به نیرو بسیار احتیاج است.»

«یکبار به ایشان گفتم: دیگر به جبهه نرو. گفت: باید بروم. وظیفه من است.»

ملکه خیری ,همسر شهید:
« در نگهداری بچه ها به من کمک می کرد، با آن ها بازی و با زبان بچگانه با آن ها صحبت می کرد. وقتی که فهمید خداوند به او دختری داده است، بسیار خوشحال شد.»
ایشان در ادامه می گوید: «پسرم مریض شده بود و بسیار بی تابی می کرد. وقتی که ایشان از سپاه برگشت، او را به بیمارستان بردیم و در حضور ایشان بچه را پانسمان کردند. به من گفت: من در جبهه بدن های تکه تکه شده زیادی دیدم، بدن هایی که سر نداشتند، ولی آن قدر ناراحت نمی شدم که برای این بچه ناراحت شدم.»

«زندگی بسیار ساده ای داشتیم. در منزلی که ساکن بودیم با این که آب و برق نداشت، ولی با آرامش و آسایش زندگی می کردیم. با وجودی که ایشان در کردستان بودند و به منزل کم می آمد، ولی ما از زندگی لذت می بردیم. ایشان احترام خاصی به دیگران می گذاشت. حقوق بسیار ناچیز بود، ولی طوری برنامه ریزی می کرد، تا نیازمند دیگران نشویم. دوست داشت مستقل باشیم.»

«بیشتر وقتش را در جبهه می گذراند. خیلی کم به مرخصی می آمد. در مرخصی هایش به دنبال کارهای اداری سپاه بود و شب ها دیروقت به منزل می آمد. می گفت: نمی دانم ناهار خورده ام یا نه. ناراحتی معده گرفته بود. وقتی من به ایشان اعتراض می کردم عصبانی نمی شد و بسیار خوش رفتار بودند.»

«در مزار یکی از دوستانش عکسی را که با ایشان گرفته بود، نصب بود. ایشان از این که در مزار شهداست، بسیار خوشحال بود و اولین جایی که می رفت، آن جا بود. می گفت: خجالت می کشم که تمام دوستان صمیمی ام شهید شدند و من هنوز زنده ام.»

« به من گفتند: بچه ها را به من وابسته نکن، چون اگر شهید شوم، شما را اذیت می کنند.»
لیلا خوش سیما ( خواهر شهید ) می گوید: «چراغچی که شهید شده بودند، برادرم عکس شهید را به دیوار زده بود و به من می گفت: دختر این شهید 40 روزه است و شهید به مادر او گفته است: تو باید مانند حضرت زینب (س) باشی. خواهرم اگر من شهید شدم، شما باید صبور باشید، بی تابی نکنید.»

« آخرین بار زمستان بود که به جبهه رفتند. ایشان برای این که ما در آسایش باشیم، بشکه نفتی برای ما خریدند که شیر داشت و ما به راحتی می توانستیم نفت برداریم. برای بچه ها کیف و کفش خریدند. به دیدن اقوام رفتند. گویی به ایشان الهام شده بود که دیگر برنمی گردند.»

حجت تیموری:
«آخرین بار ایشان را در دعای توسل دیدم. از حالش پیدا بود که او شهید می شود.»

خواهر شهید:
«خواب دیدم که چهارتا انگشت دارم و یکی از انگشتانم کم است. وقتی از خواب بیدار شدم گفتم او حتماً شهید می شود.»
 


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پایگاه اطلاع رسانی دکتر محمود احمدی نژاد